هیچ کس تنها نیست
ها ای دروغو که گفتی راسته؟ بگذریم به ما چه ...
و اما بعد... دیشب زن مش ماشالا حیدر مرغهای محله رو.... ای بابا چی دارم میگم.قاطی پاتی کرده بابایی
دیشب بعد از مدتها هماهنگی و بحث و بررسی های متواتر بالاخره دوباره هلنم رو بردیم آتلیه.واه واه واه چه ژستها! خودش هم خندش میگرفت.خلاصه یه 30 40 تا عکس(بخونین سی چهل تا نخونین چلسی)گرفت و خسته و کوبیده و چنجه برگشتیم خونه. دراز کشیده بودیم و تلوزیون داشت تبلیغات پخش میکرد. "هیچ کس تنها نیست- همراه اول" یهو هلنا یه لبخند زد و گفت"هیچ کس تنها نیست" پرسیدم باباجون منظور تلوزیون چی بود که گفت هیچ کس تنها نیست؟ گلم جواب داد: "یعنی هیچکی تنها نیست یعنی بابا مامانهاشون هم هستن" خلاصه کلی خندیدیم
این بود انشای من درباره تهطیلات را چگونه گذراندیدندیندی؟
یادتون باشه انشای بعدی رو از "اتوبوس شب" واستون بنویسم.خیلی خوفناکه
فکر تو منو میکشه
اولا تا دیر نشده سال 1392 رو پیشاپیش تبریک بگم.یه وقت دیگه فرصت نشد.شرمندم که نتونستم واسه سال 1391 تبریکی بذارم و از شده های سال 90 بنویسم.سالی پرفراز و نشیب که صرفا به نوشتن بیشترینهاش اکتفا میکنم:
1.در تمام عمرم به اندازه سال 90 کارتون ندیدم.تا نشستیم پای تلوزیون پرنسس گفت که فلان کارتون رو بذار.خلاصه اگه بچه بودیم و یه هفته منتظر میشستیم که پلنگ صورتی تکراری ببینیم حالا به لطف شبکه پخش خانگی بارها و بارها به اتفاق نازنین دخترم پلنگه رو دیدیم.البته کارتونهای جدید و زیباتری هم میخریدم و میدیدیم که به نظر من سرآمدش گیسو کمند(راپونزل)با اون دوبله زیباش بود.گیسو کمند بابا هم خیلی دوستش داره. به قول یک بنده خدایی""دیکتاتور اون کودک 2ساله ای هست که 20 تا آدم بزرگ رو مجبور میکنه یه کارتون تکراری رو هی ببینن"" چه دیکتاتور گلی!
2.هیچ زمانی به اندازه سال 90 گوش این حقیر کشیده نگردیده بوده است.بس که این شیطونک خانوم به گوش من علاقه داره مخصوصا تو سفر مشهد تو ماشین منو بیچاره کرده بود.گاهی هم گازش میگرفت.شاید فکر میکرده گوش باباش درازه و القصه ... هنوزم هر از گاهی میکشه.
3.هیچ وقت به اندازه سال 90 رانندگی نکرده بودم.اون هفته ای که رفتیم مشهد و برگشتیم و من رفتم شاهرود و برگشتم تقریبا روزی 600 کیلومتر رانندگی کردم. البته شاهرود رفتنم در راستای حدیث شریف "اطلبو العلم و لو بالصین" بود.من که سالها میگفتم دانشگاه آزاد اه اه و نه نه بالاخره به تشویق بانوی گرامی دانشگاه آزادی شدم و شد آنچه شد... چون ممکنه اینقدر دلتون بسوزه که آتش نشانی حریف نشه بقیه شو نیمیگم...
و اما بعد
اون چیزی که باعث شد الان به محض اینکه کلاسم تو دانشگاه شاهرود تمام شد بیام کافی نت و بنویسم حرف تاریخی عزیزکم بود.دو سه روز پیش با ماشین میرفتیم پارک بادی و اندی داشت تو ماشین گرد و خاک میکرد"عشق تو منو میکشه -فکر تو منو میکشه - یاد تو منو میکشه"خلاصه به آخر ترانه رسیده بود و هی ذرت پرت میکرد(ببخشید یعنی زرت و پرت میکرد)هی تکرار میکرد "فکر تو منو میکشه" یهو هلنا گفت :"بابایی مگه فکر هم آدم رو میشکه؟:"یه کم موندم چی بگم بعد گفتم:نه بابا این داره شعر میخونه. بعد ازش پرسیدم دوست داری خاموشش کنم که خیلی استقبال کرد.
بگذریم گل کوچولو چند وقتیه مهد کودک میره و به قول مامانش واسه خودش شخصیتی شدس.یه روز هم اردو بردنشون میدان امام و اونجا سوار کالسکه شده بود.از اون روز هرجا بوی بلا نسبت شما کود حیوانی میاد زود میگه "اینجا بو کالسکه میده" مفهمین که؟!!!!
واسه امروز بسه خسته شدم دیگه دیشب تو راه بودم قبل از کافی نت ارائه تئوری 2 داشتم.تا بعد....
تا 3 نشه بازی نشه
از قدیم درست گفتن که "تا سه نشه بازی نشه".خب امسال گل ما سه ساله شد و چون تاریخ تولدش مصادف با ایام محرم و شهادت امام حسین(ع) بود تصمیم گرفتیم جشن تولدش رو بعداز محرم و صفر بگیریم.منتها چون چند وقتی بود که راجع به تولد صحبت میشد و خیلی منتظر بود یه تولد کوچولو با حضور عمه ها تقریبا به تاریخ قمری گرفتیم.خب گذشت و روز تولدش دیدیم دلمون نمیاد هیچ کاری نکنیم یه تولد سه فنره ببخشید سه نفره گرفتیم و دور هم بودیم.خلاصه طبق برنامه مون هم بعد از ماه صفر روز پنجشنبه مورخ 6 بهمن واسش یه جشن گرفتیم و دایی ها و عمه ها وعمو مجید شردکردی(اصطلاح هلنا واسه شهرکردی) خاله و مامان جون و بابا جونش رو دعوت کردیم.کیکش رو هم با هم رفتیم سفارش دادیم که خودش یه کیک سیندرلا انتخاب کرد.البته از یکی دو ماه قبل میگفت دو تا کیک میخوام یکیش سیندرلا باشه یکی دیگه راپونزل(گیسو کمند).خلاصه همه چیز خوب بود و فقط طبق معمول یکی دوتا تولد اخیر فامیل دوباره بچه ها سر عکس گرفتن یه کم شیطنت کردن.موقع خوندن کادوها هلنا تو بغل من بود و دایی صادقش کادوها رو میخوند.واسه همه کادوها ذوق میکرد ولی هر کدومش که لباس بود می پرسید:بابا اینم مال منه؟ وقتی جواب میدادم "بله"
کلی بیشتر ذوق میکرد.بس که لباس بازه این عروسک ما!
زیارت
سه سال پیش همچین روزهایی به تقویم هجری قمری (بین اعیاد قربان و غدیر خم)خدا هلنا رو به ما داد. یه دختر شیطونک که دلیل کارهایی که انجام میده اینه که "دوست داره"و علت کارهایی که باید انجام بده و نمیده اینه که یا " دوست نداره" یا نمیخواد".وقتی ازش میپرسیم چرا فلان کار رو کردی؟جواب میده "دوست دارم" وقتی هم میپرسیم چرا فلان کار رو انجام ندادی؟جواب میده "دوست ندارم" و این جواب قاطع رو اینقدر محکم و با لحن خاص خودش میده که گویا برهان قاطع و لاغیر هست.خب ما هم کم میاریم دیگه.چند وقته تکیه کلامش شده "بدجنس" و چنان از روی غیظ و بموقع بکار میبره و البته به هر کی هم دلش بخواد میگه.
از اواسط تابستون چند بار گفته بود "منو ببرین امام رضا"بعضی وقتها هم میگفت "منو ببرین امام حسین"
یکی دو بار هم وقتی مامان جون اصفهانیش سر نماز دعا میکرده بهشون گفته بود"مامان جون گریه کن تا بریم امام حسین".راستش نگران بودم یه وقت نتونم ببرمش مشهد که البته لطف خدا شاملمون شدو اواخر مهر ماه بردیمش مشهد.جای همه خالی خیلی خوب بود هم واسه رفتن و هم واسه برگشتن طبس توی حرم برادر امام رضا اقامت کردیم.توی حرم امام رضا هم که میرفتیم هلنا هی میگفت "منو بغل کن ایوان طلا رو ببوسم" یکی دو بار هم موفق شد خود حرم رو ببوسه.وقتی یکی دو جا رو میبوسید می گفت "بابا یه جای دیگه هم ببوسیم و بعد بریم"خلاصه سفر کوتاه ولی خوبی بود.خدا به همه عنایت کنه.یکی دو بار خادمهای حرم و کفشداریها که میدیدن چادر سر کرده و حسابی محجبه هست بهش شکلات میدادن که خیلی ذوق میکرد.یه بار هم یه خادم بغلش کرده بود و قسمت مردانه پنجره فولاد رو بوسیده بود که هنوزم گاهی یاد آوری میکنه.
افشار
نمیدونم چی بنویسم واز کجا بنویسم.یک هفته گذشت.سه شنبه هفته پیش بود که حدود ساعت 9 شب یکی از همکارها تماس گرفت و گفت خبر آقای افشار رو شنیدی.دلم لرزید.پرسیدم کدوم خبر؟جواب داد آقای افشاری فوت شده.همکاری که شاید توی این چند سال مثل اونو ندیدم.با اینکه سرایدار و خدمتکار بود وسعت دیدش و همتش از هر رئیسی بیشترو بلندتر بود.باورش سخته که حالا بین مانیست .با اینکه 34سال بیشتر نداشت سرطان در عرض یک هفته اونو از ما گرفت و همه ما رو شوکه کرد.مسلما سرطان خیلی بیشتر از یک هفته خودنمایی کرده بود ولی اینقدر همتش بلند و غیرتش زیاد بود که تا همین 3سه چهار روز قبل از فوتش بدون توجه به درد کار میکرد واز زمانی که رفت آزمایش تا وفات بیشتر از یک هفته نشد.چه صادق بود و کم توقع.با اینکه توی شرکت ظلم زیادی در حقش شد هیچ وقت از کار کم نگذاشت.بخاطر همین اخلاقش واقعا دوستش داشتم و هنوزم باورم نمیشه ... بیشتر از هر چیز فکرتنها دخترش ستایش هست که هراز گاهی دلم رو میلرزونه.چند روز پیش که واسه کاری رفته بودم ساختمان مهمانسرا پشت درب واحدشون دمپایی کوچولوی ستایش رو دیدم.یهو دلم شکست.چقدر ستایشش رو دوست داشت.بالاخره بعد از یه هفته تونستم واسه مراسم هفتم برم سر خاکش.با همکارها رفتیم و بعد خانواده اش واسه تشکر اومدن.ستایش که یه تی شرت و شلوارک لیمویی تنش بود بغل مادربزرگش بود و با تمام زیبایی بچه گانه ش چشمهاش کم فروغ بود.دیدنش دل بیشتر همکارها رو شکست ولی ستایش که دلیل گریه ها و شیونها رو نمی فهمه.انشا الله خدا خودش کفیل این خانواده بشه.هنوزم باورم نمیشه...
خدای مهربون
نزدیک ساعت 10 شب جمعه هست و حدودا 2ساعت پیش از پارک برگشتیم.واسه ناهار به اتفاق دایی صادق و دایی هادی و خاله هلنا رفته بودیم پارک.هلنای ناز بابا اینقدر بازی کرده بود که توی ماشین خوابش برد و الان مثل یه گل ناز جلوی من خوابیده.منم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم بعد از سه چهار ماه یه چیزی بنویسم قبل از اینکه سریال مختارنامه شروع بشه.خیلی وقته ننوشتم و توی این مدت اتفاقات زیادی افتاده و هلنا هر روز یه حرف جدید و یه کار جدید داشته.شاید دلیل ننوشتنم هم بعد از شلوغی ذهن خودم و تنبلی سرعت تغییرات هلنا و کارهای جدیدش توی این سن و سال باشه که باعث میشد من ازش عقب بیفتم وهمه کارهاش رو نتونم بنویسم.فکر میکردم حداقل بتونم واسه نوروز یه مطلب بنویسم و یه پیام تبریک بذارم که نشد.البته ایام عید مخصوصا جهرم خیلی به گلم خوش گذشت و با شیرین زبونیاش دل جهرمیا رو برده بود ولی افسوس که عمر سفر کوتاهه و مسافر باید زود مهیای سفر بشه. البته به مامانش یه مقدار سخت گذشت علتش هم این بود که طبق پیش بینی هامون و رفتار چند وقت گذشته هلنا بشدت واسه عوض کردن لباسهاشو و شونه کردن موهاش مقاومت میکرد و علیرغم اینکه در مجموع دختر آروم و خانومی هست در مورد لباسها و موهاش سر و صدا و گریه راه میانداخت.چند وقتیه صرفا لباسهای خاصی رو میپوشه و مثلا بجز ساق چیزی پا نمیکنه و حتی یکی دو دست از لباسهای عیدش رو هنوز نپوشیده.بگذریم.دلیل اصلی نوشتن امروزم حرفی بود که دیروز به مامانش گفته بود.دیروز با مامانش مشغول صحبت بودن و مامانش از خدا و نعمتهایی که به همه ما داده واسش گفته بود.مثلا گفته بود خدای مهربون به ما دست داده پا داده لباس داده بعد هلنا ادامه داده بود که خدا به ما ابرو داده و ... . یه کم گذشته بود و هلنا کمی فکر کرده بود و گفته بود ولی من خدا رو کم دوستش دارم! مامانش پرسیده بود آخه چرا؟جواب داده بود "چون به بابام کم مو داده " .بعد مامانش گفته بود که در عوض بابات قد بلنده و یه کم از من و نعمتهایی که خدا به من داده تعریف کرده بود و هلنا رفته بود تو فکر و دیگه چیزی نگفته بود. این ربط و ارتباطی که داده بود واسم خیلی جالب بود.البته گاها مواردی پیش میاد که احساس میکنم بچه ها خیلی بیشتر از اونی که ما فکر میکنیم میفهمن. چند وقته که گویا تصورات و تخیلاتش زیاد شده یا اینکه تفاوت چیزهایی که توی خواب میبینه رو با واقعیت نمیتونه از هم جدا کنه.مثلا جدیدا هر از گاهی میگه "من مامان و بابام رو دوست ندارم چون منو میزنن"!!!!!!!!!!!!
امیر چخماق
دوباره خیلی وقته که از گلم و از کاراش ننوشتم.از آخرین مطلبی که در مورد حاجی خانوم هلنا نوشتم خیلی اتفاقها افتاده و این گل کوچولوی ما کارهای تازه زیادی انجام داده.حیف که حافظه ام ضعیف شده و فرصتم کم. واسه مراسم حاجی بابا تنها رفتم جهرم.بعد از اینکه برگشتم شنیدم یه کم دلتنگی کرده بوده.خودش ازم میپرسید:بابایی کجا رفته بودی؟شیراز رفته بودی؟از مامان جون الوک(یه جور تنقلات خاص اونجا) گرفتی؟ چند روزی گذشت و چون تولدش امسال مصادف با عاشورای حسینی میشد تصمیم گرفتیم قبل از محرم واسش تولد بگیریم.ازش میپرسیدیم هلنا چند سالته؟جواب میداد:2سالمه.تولد به خوبی برگزار شد.فقط به خاطرشیطنت بچه ها یه بار از روی صندلی با سر افتاد رو زمین.راستش خیلی هول شدم.ولی در مجموع همه چیز خوب بود.تولد خونه مامان جونش بود.هرکی زنگ میزد هلنا می دوید دم در و می گفت:خوش آمدین.تولدش پنجشنبه شب بود و از شنبه ماموریت تهران پیش اومد که سه روزه رفتم و توی این سه روز هلنم دلتنگی کرده بود و تبش بالا رفته بود.خلاصه نصف شبی برده بودنش کلینیک.بلافاصله بعداز تهران باید میرفتم یزد.چون سفر جهرم و تهران به فاصله کمی انجام شد و هلنم دلتنگی کرده بود تصمیم گرفتم با هم بریم یزد.که خدا را شکر سفر خوبی بود و هلنا از همه قسمتهاش بیشتر رستوران رو دوست داشت.واسش صندلی کودک میذاشتن و حسابی مثل یه بانو تحویلش میگرفتن.از یکی از همکارام خیلی میترسید هنوزم صحبت اون سفر که میشه میگه یکی از دوستات رو دوست داشتم یکیشونو دوست نداشتم.رفتیم آتشکده زرتشتی ها.توی حیاط اونجا یه حوض آب هست که داخلش پر از سکه هست.هلنا میگفت:اینا صدقه انداختن تو حوض.روز آخرموقع عصر که میخواستیم برگردیم بهش گفتم هلنا خانوم میخوایم بریم خونمون اصفهان.گفت :نه بریم رستوران!ماشا الله الآن که حدود 40 روزاز سفر میگذره وقتی ازش میپرسیم یزد که رفتیم کجا رو دیدیم؟جواب میده:"میدان امیر چخماق".حدودا 20 روز پیش خونه مامان جونش بازی میکرده که با سر میخوره به میز تلفن از ابروش خون میاد(یه روز سه شنبه) بود.خدا را شکر مشکل خاصی نبود.عصر که رفتم خونه بردیمش دکتر ببیندش که خدا را شکر دکتر هم گفت که چیز خاصی نیست(البته هنوز یه کوچولو جاش مونده).مطب پر بود از بچه هایی که انواع و اقسام ویروسها رو داشتن و به خیلی از بچه ها سرم زده بودن.گویا به هلنا هم منتقل شد و از نیمه شب حالش خیلی بد شد و استفراغ بسیار شدید(گلاب به روم) و بعدش هم اسهال(گلاب به روتون) شروع شد.تو فاصله 4 روز فکر کنم 5 بار بردیمش دکتر.یکی دو روزش که همینجور تو بغل مامانش میخوابید و نای تکون خوردن نداشت.روزهای سختی بود.چیزی نمیخورد و دائم استفراغ میکرد.روز دوم بهش آمپول زدن که خیلی واسش درد داشت ولی افاقه نکرد.این قدر حالش بد بود که گاهی هذیان میگفت و شعرهایی که بلد بود رو هی تکرار میکرد.اونقدر اذیت میشد که میگفت:"مامان منو ببرین دکتر"در صورتی که تازه از دکتربرگشته بودیم و زیاد دکتر رفتن رو دوست نداره.روز جمعه باز بهتر نشد.بردیمش کلینیک گفتن باید بمونه و سرم بهش بزنیم.بچه های زیادی بودن که حالشون مثل هلنا بود.سرم زدیم و باز بهتر نشد.کلی لاغر شده بود.روز شنبه مرخصی گرفتم بردمش دکتر خدائی(دکتر خودش).میگفت 32 ساله طبابت میکنه ولی هیچ سالی به اندازه امسال تنوع ویروس ندیده.خلاصه یه کم توضیح داد و حسابی آروممون کرد.گفت که همکارهاش تو تجویز دارو زیاده روی کردن و یه کم توصیه غذایی کرد و یه قرص (دیمن هیدرینات)با نحوه مصرف خاص تجویز کرد و گفت دوره بیماری 10 روزه است.خلاصه هلنای بابا خدا را شکر بهتر شدو دوباره به قول خودش شیطونکی هاش شروع شد.
حاجی بابا
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
چهارشنبه هفته گذشته حدود ظهر بود که اطلاع دادن حاجی بابا (پدربزرگ)به رحمت خدا رفته.بزرگ فامیل رفت و فامیل بزرگش رو داغدار کرد.رفتنش خیلی ناراحت کننده بود ولی من برای خود ایشون خوشحال بودم.چون مدتها بود هر وقت میرفتم جهرم خدمتشون کاملا توی چهره شون بی تابی برای سفر و فراغت از زندگی رو میدیدم.مخصوصا بعد از بیماری منتظر بود که به دیدار معبودش و وصال معشوقش که نزدیک به 6 سال بینشون فاصله افتاده بود برسه.به همین دلیل توی مراسم مشکی نپوشیدم.راستش یادم نمیاد خود ایشون هم مشکی میپوشید یا نه. با اون قد بلند و چهره مردونه و اخلاق خوب همیشه خوش لباس بود و حتی در گرمای جهرم اگه امکان پوشیدن کت نبود کت روی دستشون بود.بیشتر پیرهن آبی آسمانی (رنگ دلشون)می پوشیدن و بعنوان پدر شهید هیچ وقت از مزایای مادی موضوع استفاده نکردن.توکل زیادی داشتن و عاشق خانواده و خصوصا همسر مرحومشون(بی بی) بودن.شخویهاشون با بی بی و نگاههای صادقانه و عاشقانه که توی زندگی جوونترها هم کمتر میشه دید رو هنوز یادم میاد.احساس میکنم چون انسان شریف و بنده خوب خدا بودن خدا میخواست با این بیماری اگه باری دارن همین جا رها کنن و سبکبار نزد خدا برن.
حاجی بابا خدا نگهدار و التماس دعا

