افسوس زندگی همان لحظاتی بود که زود گذشتنش را آرزو کردیم

اسکلوپ

خیر ببینی

 حدودا یک ماهی میشه که هلنا هر وقت میخواد یه کار کوچولو مثل آوردن یه لیوان آب یا خاموش کردن لامپی که مزاحم تلوزیون دیدنش هست رو واسش انجام بدیم میگه " بابا خیر ببینی یه لیوان آب بده" یا مثلا " مامان خیر ببینی حالا که ایستادی اون لامپ رو خاموش کن".سه چهار روز پیش ازم پرسید "بابا خیر ببینی یعنی چی؟" واسش توضیح دادم ولی جالب بود که کاربردش رو زودتر از معنیش فهمیده بود و البته فهمیده بود وسیله خوبی جهت حصول مقصوده.تنبل خان...! یادم افتاد مجرد که بودم اینقدر یا حسین یا حسین میگفتم که عمه مهناز دلش میسوخت و واسم آب می آورد.چیزی که عوض داره گله نداره ...

کلنگ

چند وقتیه هر از گاهی که خیلی شیطونی میکنه یا توقعات نه چندان بجایی داره و سعی میکنیم قانعش کنیم هلنا هم شروع به استدلال و توجیه میکنه.هر چند توجیهاتش گاها هیچ ارتباطی به موضوع نداره ولی همین خوبه که فهمیده برای کارهاش باید دلیل و منطق داشته باشه.دیشب داشت یکی از اون توجیهات عجیب و غریبش رو در جواب مامانی ارائه می کرد که بهش گفتم  هلن جریان کلنگ رو شنیدی؟ جواب داد" نه"    گفتم : کلنگ از آسمان افتاد و نشکست و گرنه من کجا و بی وفایی.لبخندی زد ولی به احتمال 60% متوجه منظورم نشد.

نمک نمکدون

گویا یکی از برنامه های صبحگاهی مهدکودک در کنار ورزش و سرود ملی و ... اینه که مجری میگه " از همه بهتر؟" بچه ها جواب میدن – مامان منه –    "دینار و گوهر؟"   - مامان منه-   "قند تو قندون؟" – مامان منه -   " نمک نمکدون؟"  - مامان منه – و الخ.چند روز پیش که دوتایی تو ماشین بود هلنا بهم گفت " بابایی وقتی تو مهد این شعر رو میخونن بچه ها همه جواب میدن مامان منه ولی من یواشکی بعضیهاش رو میگم بابای منه" فکر کنم قند تو دلم آب قند شد نه آب نبات شد.آخ جون

کلام نرم

میگن بچه ها روانشناسهای خوبی هستن.حداقل پدر و مادرشون رو خوب میشناسن.حتی از همون موقع که نمی تونن حرف بزنن و با گریه خواسته هاشون رو نشون میدن.مدتی بود هلنا درخواستهاش رو با شدت مطرح میکرد حتی برای بار اول.ولی یکی دو ماهی میشه یه روش دیگه هم در کنار روش قبلی استفاده میکنه.اگه جواب داد که فبها المراد و گرنه بر میگرده به روش قبل. روش جدیدش کلام نرم و بسیار زیبا هست. مثلا قبل از درخواستش عبارت " مامانی گلم " یا " مامان گل ماهم " یا " بابا جون مهربونم" رو اضافه میکنه. حالا مرد میخواد بهش جواب – نه – بده.

اسکلوپ

هفته پیش بچه های مهد رو اردو برده بودن آسمان نما.تو ماشین که برمیگشتیم هلنا با کلی شوق و ذوق از چیزهایی که دیده بود تعریف می کرد (معمولا این کار رو نمیکنه و ما هم اصراری نداریم که موضوعات بیرون رو تعریف کنه).ازش پرسیدم اونجا توی دوربین هم نگاه کردین؟چی دیدین؟(عمدا از واژه تلسکوپ استفاده نکردم)یه کم فکر کرد و گفت " بابا دوربین که نبود.اسکلوپ بود"

تولد

قرار گذاشتیم پنجشنبه این هفته جشن تولد هلنا و مامان رو با هم برگزار کنیم.امروز عصر که رفتم دنبال هلن بهش گفتم یه جای خوب میخوایم بریم.پرسید "کجا؟" بهش گفتم داریم میریم کیک تولد سفارش بدیم.کلی ذوق کرد.بهش گفتم امروز قرار نیست بخریم فقط باید سفارش بدیم،تولد چند روز دیگه س.گفت " میدونم ، باید انتخاب کنیم تا چند روز دیگه درست کنن" رفتیم کیک سفارش بدیم مثل همیشه تا چشمش به طرح باربی افتاد دوباره سوزنش گیر کرد و خب چون تولد ایشونه همونو سفارش دادیم.راستش چاره دیگه ای هم نداشتیم.قابل پیش بینی هم بود.تا پنجشنبه چند تا کار دیگه هم باید هماهنگ کنیم.

نویسنده : حمید : ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

سر سبز و آرام

امشب هم هلنا مثل خیلی از شبهای دیگه همزمان با شنیدن برنامه لالایی شبکه پویا خوابیده.یاد اون شبهای چند ماه اول تولدش افتادم که دل پیچه امان نمی داد و گاهی بغلش میکردم و واسش با صدای خودم(مدیونین اگه بخندینمتفکر) لالایی می خوندم و خدا را شکر اغلب جواب میداد . به نظرم یکی از بهترین برنامه های سیما (منظورم سیما خانوم نیستانیشخند) علیرغم تکراری بودنش همین لالایی شبکه پویا ست که 6ماه دوم سال ساعت 10 شب پخش میشه و هر وقت موفق به دیدنش میشیم وسطهای پخشش هلنا میگه " بسم الله الرحمن الرحیم –کسی نیاد بالا سرم غیر از امیرالمومنین" و بعدش به سمت راست میغلطه و دستش رو زیر صورت ماهش میذاره و آروم می خوابه البته فقط اولش اینجوری می خوابه بعدش تا صبح از انواع حرکات ژیمناستیک شامل آفتاب ،مهتاب،دو وارو جمع،توماس،پرش از خرک و ... استفاده میکنه.لالایی هایی که پخش میشه علیرغم اینکه متعلق به مناطق مختلف ایران نظیر فارس،مازندران،خراسان،کرمان،خوزستان،ترکمان،آذربایجان و ... هست همگی بدون لهجه و با موسیقی تقریبا مشابه اجرا میشه و البته همگی زیباست.

به نظر من لالایی یکی از زیاترین نغمه های تاریخی هست و عجیبه که علیرغم اینکه برای بچه ها خونده میشه بیشتر از اسطوره های گذشته یا بهتر بگم افتخارات هر فرهنگ یا آمال و آرزوهای آینده بزرگترها حکایت میکنه.شاید به این طریق سعی میشه غرور لازم به نسل بعد منتقل بشه یا مسئولیتهای آینده در گوشش زمزمه بشه.مسلما لالایی کارکردهای دیگه ای هم داشته و مخصوصا در فرهنگ ما که بیشتر شفاهی بوده تا مکتوب لالایی ابزاری برای انتقال سینه به سینه فرهنگها و رسوم هر منطقه بوده و جالبه که صحبت از افتخارات غرور آمیز گذشته یا آرزوهای آتی یک نسل چنان با ملایمت و دلنشین زمزمه میشه که شاید کمتر مشابهی در سایر روشها پیدا بشه.البته چهل پنجاه سالی میشه که فرهنگ شفاهی ما کلام صحیح  رو بعنوان اصلیترین ابزار انتقال شفاهی و سینه به سینه فرهنگ و اطلاعات فرهنگی از دست داده و فاصله بین نسلها باعث شده پدرها روش صحیح همصحبتی با پسران رو گم کنن و دخترها حوصله صحبت مادرها رو نداشته باشن(البته بنظر میرسه هنوز فاصله مادرها و دخترها کمتره).نمیدونم در سایر فرهنگها لالایی چه جایگاهی داره و یا اصلا در غرب چیزی به اسم لالایی داریم یا نه ولی انشا الله همه بچه ها آروم و در امنیت بخوابند

ماه و پرتقال ،لرزان و غلتان                گرد و نارنجی،سفید و رخشان

لالا لالایی فرزندم بخواب                   سر سبز و آرام چون مازندران

...................................................................................

آرزوی من ، امید پدر                        الهی باشی تو دور از خطر

پیشونیت بلند ، باشی تندرست               لالایی بخواب فردا مال توست

نویسنده : حمید : ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

نتیجه

چند روز پیش بعد از کلاس هلنا با استاد شطرنجش صحبت می کردم.ایشون بین حرفاشون به مسابقات استانی اشاره کردن و اینکه سه نفر از هنرجوهای آکادمی موفق به کسب مقام شدن.احساس کردم این موضوع رو با ذوق و شوق خاصی بیان کردن. شور و شوقی که مسلما صرفا ناشی از کسب مقامهای استانی نبود بلکه به نظر من بیشتر از این موضوع نشات میگرفت که میدیدن زحماتشون(زحماتی که بارها من از نزدیک شاهدش بودم)مثمر ثمر بوده و نتیجه داده.شور و شوقی که شاید مشابه اشتیاق یه باغبان یا کشاورز از برداشت اولین میوه هایی که به دست خودش پرورش داده باشه.یادمه حدود10 سال پیش وقتی تصمیم گرفتم کار حسابرسی رو علیرغم اینکه دوستش داشتم کنار بگذارم علت اصلیش این بود که احساس میکردم حسابرسی اون زمان توی کشور ما کار مثمر ثمر و نتیجه بخشی نیست(در مورد شرایط فعلی قضاوت نمی کنم).حسابرسی مزایایی مثل پرستیژ کاری،درآمد نسبتا خوب،تنوع محیط کار،مسافرت فراوان،هتلها و پذیرایی خوب،کار تیمی و ... رو داشت ولی من احساس میکردم همه اینها قابل قیاس با ثمربخشی و حس رضایتی که از کسب نتیجه حاصل میشه،نیست و به همین دلیل کنار گذاشتمش. در مقدمه کتاب "بریدا" پائولو کوئیلو اشاره ای به کارکرد آدمها در زندگی میکنه که بنظر من جالب بود:

-هر کس در دوران زندگیش می تواند دو کارکرد داشته باشد : "ساختن" یا "کاشتن" سازندگان شاید سالها در کار خود باقی بمانند و سازندگیشان مدتها طول بکشد اما روزی فرا می رسد که کار آنها به پایان برسد.در این هنگام باز می ایستند و در میان دیوارهای خودساخته محصور می گردند.هنگامی که ساختن پایان گیرد،زندگی معنای خود را ازدست می دهد.اما کسانی هستند که می کارند.اینان گاهی ،به هنگام توفان و تغییر فصلها رنج می برند و گاهی بندرت خسته می شوند.اما یک باغ بر خلاف یک عمارت هرگز از رشد باز نمی ماند و در همان زمان که نیازمند توجه باغبان است اجازه می دهد زندگی برای باغبان یک ماجرای عظیم باشد.-

البته مسلما کاشتن صرفا مشمول باغ و بستان نمیشه و گاهی ساخت یک عمارت هم مثل کاشت یک درخت عمل میکنه.

بهر حال فکر میکنم هدف یا نتیجه این زندگی خیلی بالاتر و البته مهمتر از اینهایی هست که درگیرش شدیم.بنظر میرسه روزمرگی هم کیفیت زندگیها رو کاهش داده هم آدمها رو از هدف غایی دور کرده.به نظرم هدف یا نتیجه صحیح انگیزه صحیح ایجاد میکنه و انگیزه صحیح انسان رو در مسیر درست قرار میده.

خدایا از زندگی بی نتیجه به تو پناه می بریم.

نویسنده : حمید : ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

فال نیک

عزیز بابا امروز  پنجمین سالروز تولدت بود و به همین خاطر من و مامان حدود ساعت 10 اومدیم مهدکودک.عمه مرجان هم باهامون اومد.وقتی رسیدیم شما کلاس زبان بودی.به همین خاطر با خاله زهرا(مربی مهدت)هماهنگ کردیم که همه بچه های همکلاسیت رو که کلاس فوق برنامه نداشتن  بیاره توی اتاق تلوزیون که تولد اونجا بود و بعد شما رو صدا کنن.چند دقیقه ای طول کشید تا شما اومدی ولی وقتی اومدی واقعا سورپرایز شدی.لب و دهنت رو از خجالت و تعجب جمع کرده بودی و سعی میکردی پشت خودت قایم بشی.خیلی خوردنی شده بودی بابا.صبح مربی بهت گفته بود "شاید امروز جشنی داشته باشین" و شما بهش گفته بودی "خاله من که لباس همرام نیست" (بس که به لباست اهمیت میدی گل کوچولو).امروز فهمیدم چه همکلاسیهای شیطونکی داری و فهمیدم که چرا اینقدر سرما میخوری.صدای سرفه و عطسه همکلاسیات مثل یه سمفونی بود باباجون.بعد از تولد هم که گفتی دوست داری با عمه مرجان بری خونه شون.رفتی و تا عصر اونجا بودی تا من و مامان اومدیم دنبالت.راستی عصر بعد از کار و قبل از اینکه برم دنبال مامان مهربونت رفتم آژانس مسافرتی تا قرارداد حج عمره رو بنویسم.موقع نوشتن یادم اومد روزی که واسه تکمیل ثبت نام رفتم تولد مامانی بود و امروز که قرارداد رو می نویسم تولد شماست.به فال نیک گرفتم.یادم اومد یکی از فالهایی که تا حالاخیلی به دلم نشسته فالی بود که مرحوم آقا عمو آمیرزا توی یه شب گرم تابستونی  جهرم در سال 74 واسم گرفت.اون شب واسه عیادت من که تصادف کرده بودم و پام تو گچ بود اومده بودن خونه باباجون شیرازیه.داشتم حافظ میخوندم.وقتی آقا عمو دیوان رو دید گفت بذار واست یه فال بگیرم.تفالی زد این غزل رسید

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

خیلی به دلم نشست و آقاعمو کمی سربه سرم  گذاشت.یادمه همون شب از اینکه  ابراهیم با سرعت زیاد رانندگی میکرد ناراحت بود و فرداش مرسدس بنزش رو فروخت (توی این سن و سال پیری هنوز حافظه یاری میکنه خدا را شکر).راستی امروز صبح هم مثل روال این چندساله عمه مهنازت پیامکهای زیبای تبریک رو بصورت رگبار و مسلسل به گوشی من فرستاد و وقتی شب خونه عمه بودیم خاله الکی (خاله معصومه ت) هم از گنبد تبریکت رو روی گوشی مامانی فرستاد.از خدا سلامتی و خوشحالیت رو میخوام عزیز بابا.

(همین الآن هم داری به سختی خودت رو بیدار نگه میداری تا قسمت آخر جومونگ رو هم تا آخر ببینی)

نویسنده : حمید : ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

مرواریدهای سری دوم

حدودا دوهفته قبل از مسافرت به جهرم و بندر هلنا نوبت 6ماهه دندانپزشکی داشت.مثل همیشه صرفا به نیت معاینه و فلوراید بردیمش ولی باز دستمون مثل همیشه بند شد.دستگاه فضا نگهدار برای یکی از دندوناش و روکش واسه دو تا از دندوناش و عصب کشی یه دندون که قبلا پر شده بود.درد زیادی کشید و بیشتر از همیشه گریه کرد حتی بعد از تمام شدن کار دندانپزشک ولی واقعیت اینه که روکش کردن دندان واقعا دردناکه.البته متوجه شدیم که یکی از دندوناش هم لق شده و زیر اون دندون اصلی داره بیرون میاد.بهر حال اجازه نداد دندون لق رو در بیاریم تا اینکه مامان جون شیرازیش موفق به این مهم شد.بندر که بودیم یکی دیگه از دندوناش هم لق شد و حین بازی کردن افتاد.حالا در آستانه 5 سالگی سری جدید دندوناش داره بیرون میاد و به قول مامانش انشا الله بالاخره دخترمون رو با دندون میبینیم.واقعیت اینه که بخاطر جنس ضعیف دندونای بچه های امروزی و البته تجربه کمتر ما عملا دندونای جلویی هلنا همزمان با بیرون اومدن ساییده میشد و هیچوقت بلند نشد.

هلنا که فردا روز تولدشه الآن مثل شبهای قبل مشغول تماشای سریال جومونگ هست و با شوق و حرارت سریال رو پی گیری میکنه.چند وقتیه فرصتی که به تلوزیون اختصاص میده بیشتر از قبل شده و البته برنامه های بزرگسالان رو بیشتر تماشا میکنه.با مامانش تصمیم گرفتیم فردا حدود ساعت 10 صبح بریم مهدکودک و تولد مهدکودکش رو برگزار کنیم.البته خودش اصلا در جریان نیست و مطمئنا فردا سورپرایز میشه انشا الله.

نویسنده : حمید : ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

در جستجوی حقیقت

"مردم چیزهایی را که بیشتر دوست دارند می کشند"

"زمین به قدر احتیاج ما تولید می کند نه به قدر طمع ما"

"ایمان فتح دشواری است و حفظ آن مبارزه ی هر روزه می طلبد"

"شیفتگی یعنی ساخت تصویری از کسی ،بدون آنکه آن شخص بداند آن تصویر اصلا چیست"

"خداوند سخاوتمندانه ،حکمتش را و عشقش را در دسترس ما قرار داده و به دست آوردن آن آسان است،بسیار آسان"

........................................................................................................................

جملات بالا بخشهایی از یکی از کتابهای پائولو کوئیلو به اسم – والکریها- هست که امشب تمامش کردم.کتابی که نسبت به بریدا داستان جذابتر و البته ترجمه بهتر و پیوسته تری داره.جذابیت بیشتر والکریها به این موضوع بر می گرده که داستان بخشی از زندگی خود پائولو هست هر چند در سایر کتابهاش هم میشه رد پایی از خودش پیدا کرد.به نظر میرسه داستان اون بخش از زندگی پائولو رو روایت میکنه که علیرغم اینکه در عالم جادو و وادی متافیزیک به درجاتی(شاید استادی) نائل شده کماکان حیران و ناآرام هست.پائولو که زمانی با هیپی ها و بیتل ها دمخور بوده و از طریق ساخت آهنگ ترویج نوعی دیدگاه آنارشیسم دینی-مذهبی (شاید بشه گفت شیطان پرستی) رو پی گیری میکرده بعد از اتفاق غیرمعمولی از مسیرش بر می گرده و به سمت جادو میره(نمیدونم چرا این عبارت جادو زیاد به دلم نمیشینه) و در اون وادی پیشرفتهای زیادی میکنه ولی همچنان روح بیقراری داره تا اینکه پس از نوشتن کتاب کیمیاگر استادش اونو به سفر و دیدار با شخصی ترغیب میکنه که منتج به سفر روحانی پائولو میشه و ...

عجیبه که هر کسی در هر گوشه ای از جهان یه جورایی دنبال حقیقت می گرده و هرکی راه خودش رو داره هر چند که حقیقت یکی بیشتر نیست.دوستانی داشتم که مسیر عرفان رو دنبال میکردن.دوستان دیگه ای داشتم که تصوف رو پیگیری میکردن.دوستانی بودن که اساتیدی توی هندوستان داشتن و باهاشون در ارتباط بودن.دوستانی بودن که چون راههای مختلفی رو امتحان کرده و به جواب نرسیده بودن بیخیال شده بودن یا مغموم و رنجور بودن. اعتقاد شخصیم بر اینه که خدا طی زندگی هر شخصی حداقل یکبار این شانس رو بهش میده که شناخت بیشتری از حقیقت پیدا کنه و عشق حقیقی رو درک کنه (هرچند در مراتب متفاوت) ولی واکنش ما آدمها در مقابل این شانس متفاوته.عده ای توجه نمی کنن و یا چون فکر میکنن دچار اوهام شدن از کنار شانس رد میشن.عده ای فرصت طلبند و این شانس رو  رها نمی کنن و دیگه از این وادی بیرون نمیان و برای همیشه سرخوشند.ولی یه عده دیگه هم هستن که خدا بهشون رو میاره و این شانس رو در اختیارشون میذاره و اونا هم استفاده می کنن ولی چون آداب عشق یا بندگی یا ... رو رعایت نمی کنن کم کم این شعله در وجودشون خاموش میشه.عاقبت این افراد حسرته تا زمانی که خدا این شانس رو مجددا در اختیارشون قرار بده مثل حضرت آدم ابوالبشر. به قول شاعر:

فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی         غصه ت میگیره وقتی میدونی و می بینی

اگر از مجموع کتابهای کوئیلو که تا حالا خوندم صرفا مفاهیم "افسانه شخصی" ، "ذهن دوم" و تفاوت میان "عشق و شیفتگی" رو متوجه شده باشم باز برای من برکت بوده.به روایتی خدا اغلب اراده ش رو از طریق ابزاری مثل فرشته ها،انسانها و ... محقق میکنه و شاید بزرگواری که کتابهای کوئیلو رو معرفی کرد واسطه فیضی بوده انشا الله.

نویسنده : حمید : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ماندلا رفت

یادداشتی از نلسون ماندلا :

  • من باور دارم ...
    که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
    و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.
  • من باور دارم ...
    که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.
  • من باور دارم ...
    که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.
  • من باور دارم ...
    که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
  • من باور دارم ...
    که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.
  • من باور دارم ...
    که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.
  • من باور دارم ...
    که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
  • من باور دارم ...
    که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
  • من باور دارم ...
    که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
  • من باور دارم ...
    که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.
  • من باور دارم ...
    که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.
  • من باور دارم ...
    که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.
  • من باور دارم ...
    که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.
  • من باور دارم ...
    که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
  • من باور دارم ...
    که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
  • من باور دارم ...
    که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.
  • من باور دارم ...
    که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
  • من باور دارم ...
    که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.
  • من باور دارم ...
    که گواه ى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
  • من باور دارم ...
    که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
  • من باور دارم ...
    «شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را داردنیست
    بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»

 می خواستم بمناسبت درگذشت بزرگ مردی آزاد یا آزاد مردی بزرگ مطلبی بنویسم.دیدم شاید حرفها و نوشته های خودش بتونه گوشه هایی از وجود بزرگش رو نشون بده.

نویسنده : حمید : ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ده نه نود و دو

ساعت 5:15 صبح با صدای آلارم گوشی طبق روال هر روزه از خواب بیدار میشم کمی تا قسمتی سرم منگه.علتش مسکنی هست که دیشب به خاطر سردرد نسبتا شدید خوردم(بر خلاف روش معهود و مالوف).حریف مسکن نمیشم و مدام از یک طرف بلند میشم و از طرف دیگه دوباره میفتم و می خوابم تا ساعت 6 که آلارم دوم(سوپاپ اطمینان) زنگ میزنه و متوجه میشم که دیر بجنبم به کارام نمیرسم.بعد از انجام امور شخصی صبحگاهی هلن رو علیرغم مخالفتاش آماده میکنیم.برای کاهش مخالفتش در گوشش میگم میدونی امروز تولد مامانه بیا دوتایی یه قراری واسه عصر بذاریم.کمی حال و هواش عوض میشه و می پرسه "چه قراری؟" میگم بخاطر تولد مامان عصر بریم سرزمین عجایب و بعد شام بریم رستوران.آخه امسال جشن تولد ایشون که با حضور فامیل انشاالله برگزار میشه رو به بعد موکول کردیم.خوشحال قبول میکنه(قرار اول بخاطر اینه که از تولد مامانش خاطره خوب تو ذهنش بمونه).مامان رو میرسونیم درب شرکت مربوطه.1 2 3 میشمارم و با هلن دوتایی میگیم "مامان تولدت مبارک" و با این تبریک و جعبه شیرینی که برای همکارهای مامان تهیه شده مامان رو بدرقه میکنیم.بعد نوبت هلناست که درب مهد تحویلش میدم و حدود 7:35 میرسم شعبه.سریعا برای یه نامه که از دیروز قول دادم هماهنگی لازم رو انجام میدم و ساعت 7:46 مرخصی ساعتی میگیرم و میرم آژانس مسافرتی.حدودا یک ساعتی کارم اونجا طول میکشه و تو این فاصله دو بار با خانومم تلفنی صحبت میکنم تا هماهنگی های لازم انجام بشه.کاملا واضحه که خانومم از اینکه مراحل ثبت نام حج داره کامل میشه خیلی خوشحاله.توی راه که دارم برمیگردم شعبه به این فکر میکنم که واسه روز تولد خانومم خدا چه هدیه خوبی بهش میده.سفر به خونه خودش.بس که این خانوم منتظر بود.ساعت 9:23 میرسم شعبه.یکی دو تا ارباب رجوع دارم که باید بسرعت جواب بدم.حدود ساعت 9:55 گوشیم زنگ میخوره.آی دی کالر نشون میده خانومم هست ولی صدای نگران و لرزان خانم الف همکار خانوممه. صدای رنجور بانو به گوش میرسه،خودش گوشی رو میگیره و گریان میگه خودت رو برسون حالم خیلی بده.ساعت 10 مرخصی میگیرم و سوار ماشین میشم که دوباره خانوم الف زنگ میزنه و میگه حالش خیلی بده و زنگ زدیم اورژانس.قرار میذارم اگه اورژانس زودتر از من رسید ببرنش و فقط به من خبر بدن که کدوم بیمارستان رفتن.خودم زودتر از اورژانس میرسم و بانوی مربوطه رو تحویل  میگیرم و با هم میریم بیمارستان شریعتی(فکرکنم دفعه اولم بود که میرفتم اونجا)خانوم توی اورژانس پذیرش میشه ولی حالش کمی بهتره.اینترنها معاینه میکنن و فشار میگیرن.فشارسنج 8 روی هیچی نشون میده.فشار پایین نداره خانومم.دوباره دستگاه رو عوض میکنن و باز نتیجه مشابهه.دفعه سوم فشارسنج 10 روی 5 نشون میده.حال عمومی خانوم خوب و ارومه و من به منظور ترویح ارواح رفتگان نه ببخشید جهت تلطیف احوال زندگان کمی شوخی میکنم و سربه سر بانوی گرامی و اینترنها میذارم.جو آروم شده.پزشک بخش تشخیص میده که یه حمله آلرژیک بوده و با تزریق یه دگزا مجوز ترخیص صادر میکنه.خانوم مصره که حالش خوبه و میخواد  برگرده شرکت چون همکارا واسش برنامه تولد دارن و گناه دارن طفلیا.درب شرکت تحویلش میدم و حدود 11:30 میرسم شعبه.کمی به کارهام میرسم و جواب یکی دو تا از نماینده های شرکتها رو میدم و با یکی دو تا از همکارها که توی کارهاشون و مسائل اداری دچار مشکلاتی شدن کمی همفکری میکنیم تا ساعت حدود یک که یادم میاد قرار گذاشته بودم امروز بالاخره پروپوزالم رو ایمیل کنم تا انشا الله در جلسه گروه مطرح بشه و به امید خدا رای بیاره.بسرعت این کار رو هم انجام میدم و حدود ساعت 2 یکی دیگه از همکارها بخاطر مشکلی که داره میاد پیشم .کمی صحبت میکنیم و سعی میکنم اگه کار زیادی از دستم بر نمیاد حداقل شنونده خوبی باشم.بعد از ایشون یکی دیگه از همکارها میاد و از چند تا در(نه از هر دری) صحبت میکنه و ساعت 15:30 میشه.بسرعت میرم دنبال هلن و بعد مامان هلن.سرم همچنان منگه و خواب بیداد میکنه.میرسیم خونه واسه یک ربع خوابم میبره.بیدار میشم و کمی کارهامون رو انجام میدیم و آماده میشیم که بریم بیرون.چون کمی دیر از خونه خارج میشیم صرفا برای یکی از قرارهامون فرصت داریم و چون هلن توی ماشین خوابش میبره پس اولویت با مامانشه.میریم رستوران کوه صفه و اونجا بیدارش میکنیم.کمی ناراحتی میکنه که باید بریم سرزمین عجایب ولی محیط رو که میبینه خوشش میاد و همکاری میکنه.توی رستوران طی یه حرکت هماهنگ از مامانش میخواد که به گنجشکهای پشت سرش نگاهی بندازه و من توی همین فرصت کادویی رو که روز 5 شنبه تهیه کردم تو دستهای هلن میذارم که به مامانش بده.خدا را شکر مامان نتونسته بود حدس بزنه امسال چی می گیرم و واقعا سورپرایز شد(مزه ش به همینه).بعد از صرف شام و کمی خرید برمیگردیم خونه.هلن مشغول تماشای جومونگ میشه و بعد از جومونگ بالاخره رضایت میده که بخوابه.الان ساعت حدودا 45 دقیقه بامداده و بانوان خونه خوابند.چه موج سینوسی رو امروز طی کردیم.خدا را شکر الآن همه چی آرومه.برم بخوابم و الا فردا دوباره دیر بیدار میشم.اهل یادداشت نویسی روزانه نیستم ولی گاهی یادآوری بد نیست.

"همه جا امن و امان است آسوده بخوابید" - یاد کارتون رابین هود بخیر

نویسنده : حمید : ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم