زیارت
سه سال پیش همچین روزهایی به تقویم هجری قمری (بین اعیاد قربان و غدیر خم)خدا هلنا رو به ما داد. یه دختر شیطونک که دلیل کارهایی که انجام میده اینه که "دوست داره"و علت کارهایی که باید انجام بده و نمیده اینه که یا " دوست نداره" یا نمیخواد".وقتی ازش میپرسیم چرا فلان کار رو کردی؟جواب میده "دوست دارم" وقتی هم میپرسیم چرا فلان کار رو انجام ندادی؟جواب میده "دوست ندارم" و این جواب قاطع رو اینقدر محکم و با لحن خاص خودش میده که گویا برهان قاطع و لاغیر هست.خب ما هم کم میاریم دیگه.چند وقته تکیه کلامش شده "بدجنس" و چنان از روی غیظ و بموقع بکار میبره و البته به هر کی هم دلش بخواد میگه.
از اواسط تابستون چند بار گفته بود "منو ببرین امام رضا"بعضی وقتها هم میگفت "منو ببرین امام حسین"
یکی دو بار هم وقتی مامان جون اصفهانیش سر نماز دعا میکرده بهشون گفته بود"مامان جون گریه کن تا بریم امام حسین".راستش نگران بودم یه وقت نتونم ببرمش مشهد که البته لطف خدا شاملمون شدو اواخر مهر ماه بردیمش مشهد.جای همه خالی خیلی خوب بود هم واسه رفتن و هم واسه برگشتن طبس توی حرم برادر امام رضا اقامت کردیم.توی حرم امام رضا هم که میرفتیم هلنا هی میگفت "منو بغل کن ایوان طلا رو ببوسم" یکی دو بار هم موفق شد خود حرم رو ببوسه.وقتی یکی دو جا رو میبوسید می گفت "بابا یه جای دیگه هم ببوسیم و بعد بریم"خلاصه سفر کوتاه ولی خوبی بود.خدا به همه عنایت کنه.یکی دو بار خادمهای حرم و کفشداریها که میدیدن چادر سر کرده و حسابی محجبه هست بهش شکلات میدادن که خیلی ذوق میکرد.یه بار هم یه خادم بغلش کرده بود و قسمت مردانه پنجره فولاد رو بوسیده بود که هنوزم گاهی یاد آوری میکنه.
افشار
نمیدونم چی بنویسم واز کجا بنویسم.یک هفته گذشت.سه شنبه هفته پیش بود که حدود ساعت 9 شب یکی از همکارها تماس گرفت و گفت خبر آقای افشار رو شنیدی.دلم لرزید.پرسیدم کدوم خبر؟جواب داد آقای افشاری فوت شده.همکاری که شاید توی این چند سال مثل اونو ندیدم.با اینکه سرایدار و خدمتکار بود وسعت دیدش و همتش از هر رئیسی بیشترو بلندتر بود.باورش سخته که حالا بین مانیست .با اینکه 34سال بیشتر نداشت سرطان در عرض یک هفته اونو از ما گرفت و همه ما رو شوکه کرد.مسلما سرطان خیلی بیشتر از یک هفته خودنمایی کرده بود ولی اینقدر همتش بلند و غیرتش زیاد بود که تا همین 3سه چهار روز قبل از فوتش بدون توجه به درد کار میکرد واز زمانی که رفت آزمایش تا وفات بیشتر از یک هفته نشد.چه صادق بود و کم توقع.با اینکه توی شرکت ظلم زیادی در حقش شد هیچ وقت از کار کم نگذاشت.بخاطر همین اخلاقش واقعا دوستش داشتم و هنوزم باورم نمیشه ... بیشتر از هر چیز فکرتنها دخترش ستایش هست که هراز گاهی دلم رو میلرزونه.چند روز پیش که واسه کاری رفته بودم ساختمان مهمانسرا پشت درب واحدشون دمپایی کوچولوی ستایش رو دیدم.یهو دلم شکست.چقدر ستایشش رو دوست داشت.بالاخره بعد از یه هفته تونستم واسه مراسم هفتم برم سر خاکش.با همکارها رفتیم و بعد خانواده اش واسه تشکر اومدن.ستایش که یه تی شرت و شلوارک لیمویی تنش بود بغل مادربزرگش بود و با تمام زیبایی بچه گانه ش چشمهاش کم فروغ بود.دیدنش دل بیشتر همکارها رو شکست ولی ستایش که دلیل گریه ها و شیونها رو نمی فهمه.انشا الله خدا خودش کفیل این خانواده بشه.هنوزم باورم نمیشه...
خدای مهربون
نزدیک ساعت 10 شب جمعه هست و حدودا 2ساعت پیش از پارک برگشتیم.واسه ناهار به اتفاق دایی صادق و دایی هادی و خاله هلنا رفته بودیم پارک.هلنای ناز بابا اینقدر بازی کرده بود که توی ماشین خوابش برد و الان مثل یه گل ناز جلوی من خوابیده.منم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم بعد از سه چهار ماه یه چیزی بنویسم قبل از اینکه سریال مختارنامه شروع بشه.خیلی وقته ننوشتم و توی این مدت اتفاقات زیادی افتاده و هلنا هر روز یه حرف جدید و یه کار جدید داشته.شاید دلیل ننوشتنم هم بعد از شلوغی ذهن خودم و تنبلی سرعت تغییرات هلنا و کارهای جدیدش توی این سن و سال باشه که باعث میشد من ازش عقب بیفتم وهمه کارهاش رو نتونم بنویسم.فکر میکردم حداقل بتونم واسه نوروز یه مطلب بنویسم و یه پیام تبریک بذارم که نشد.البته ایام عید مخصوصا جهرم خیلی به گلم خوش گذشت و با شیرین زبونیاش دل جهرمیا رو برده بود ولی افسوس که عمر سفر کوتاهه و مسافر باید زود مهیای سفر بشه. البته به مامانش یه مقدار سخت گذشت علتش هم این بود که طبق پیش بینی هامون و رفتار چند وقت گذشته هلنا بشدت واسه عوض کردن لباسهاشو و شونه کردن موهاش مقاومت میکرد و علیرغم اینکه در مجموع دختر آروم و خانومی هست در مورد لباسها و موهاش سر و صدا و گریه راه میانداخت.چند وقتیه صرفا لباسهای خاصی رو میپوشه و مثلا بجز ساق چیزی پا نمیکنه و حتی یکی دو دست از لباسهای عیدش رو هنوز نپوشیده.بگذریم.دلیل اصلی نوشتن امروزم حرفی بود که دیروز به مامانش گفته بود.دیروز با مامانش مشغول صحبت بودن و مامانش از خدا و نعمتهایی که به همه ما داده واسش گفته بود.مثلا گفته بود خدای مهربون به ما دست داده پا داده لباس داده بعد هلنا ادامه داده بود که خدا به ما ابرو داده و ... . یه کم گذشته بود و هلنا کمی فکر کرده بود و گفته بود ولی من خدا رو کم دوستش دارم! مامانش پرسیده بود آخه چرا؟جواب داده بود "چون به بابام کم مو داده " .بعد مامانش گفته بود که در عوض بابات قد بلنده و یه کم از من و نعمتهایی که خدا به من داده تعریف کرده بود و هلنا رفته بود تو فکر و دیگه چیزی نگفته بود. این ربط و ارتباطی که داده بود واسم خیلی جالب بود.البته گاها مواردی پیش میاد که احساس میکنم بچه ها خیلی بیشتر از اونی که ما فکر میکنیم میفهمن. چند وقته که گویا تصورات و تخیلاتش زیاد شده یا اینکه تفاوت چیزهایی که توی خواب میبینه رو با واقعیت نمیتونه از هم جدا کنه.مثلا جدیدا هر از گاهی میگه "من مامان و بابام رو دوست ندارم چون منو میزنن"!!!!!!!!!!!!
امیر چخماق
دوباره خیلی وقته که از گلم و از کاراش ننوشتم.از آخرین مطلبی که در مورد حاجی خانوم هلنا نوشتم خیلی اتفاقها افتاده و این گل کوچولوی ما کارهای تازه زیادی انجام داده.حیف که حافظه ام ضعیف شده و فرصتم کم. واسه مراسم حاجی بابا تنها رفتم جهرم.بعد از اینکه برگشتم شنیدم یه کم دلتنگی کرده بوده.خودش ازم میپرسید:بابایی کجا رفته بودی؟شیراز رفته بودی؟از مامان جون الوک(یه جور تنقلات خاص اونجا) گرفتی؟ چند روزی گذشت و چون تولدش امسال مصادف با عاشورای حسینی میشد تصمیم گرفتیم قبل از محرم واسش تولد بگیریم.ازش میپرسیدیم هلنا چند سالته؟جواب میداد:2سالمه.تولد به خوبی برگزار شد.فقط به خاطرشیطنت بچه ها یه بار از روی صندلی با سر افتاد رو زمین.راستش خیلی هول شدم.ولی در مجموع همه چیز خوب بود.تولد خونه مامان جونش بود.هرکی زنگ میزد هلنا می دوید دم در و می گفت:خوش آمدین.تولدش پنجشنبه شب بود و از شنبه ماموریت تهران پیش اومد که سه روزه رفتم و توی این سه روز هلنم دلتنگی کرده بود و تبش بالا رفته بود.خلاصه نصف شبی برده بودنش کلینیک.بلافاصله بعداز تهران باید میرفتم یزد.چون سفر جهرم و تهران به فاصله کمی انجام شد و هلنم دلتنگی کرده بود تصمیم گرفتم با هم بریم یزد.که خدا را شکر سفر خوبی بود و هلنا از همه قسمتهاش بیشتر رستوران رو دوست داشت.واسش صندلی کودک میذاشتن و حسابی مثل یه بانو تحویلش میگرفتن.از یکی از همکارام خیلی میترسید هنوزم صحبت اون سفر که میشه میگه یکی از دوستات رو دوست داشتم یکیشونو دوست نداشتم.رفتیم آتشکده زرتشتی ها.توی حیاط اونجا یه حوض آب هست که داخلش پر از سکه هست.هلنا میگفت:اینا صدقه انداختن تو حوض.روز آخرموقع عصر که میخواستیم برگردیم بهش گفتم هلنا خانوم میخوایم بریم خونمون اصفهان.گفت :نه بریم رستوران!ماشا الله الآن که حدود 40 روزاز سفر میگذره وقتی ازش میپرسیم یزد که رفتیم کجا رو دیدیم؟جواب میده:"میدان امیر چخماق".حدودا 20 روز پیش خونه مامان جونش بازی میکرده که با سر میخوره به میز تلفن از ابروش خون میاد(یه روز سه شنبه) بود.خدا را شکر مشکل خاصی نبود.عصر که رفتم خونه بردیمش دکتر ببیندش که خدا را شکر دکتر هم گفت که چیز خاصی نیست(البته هنوز یه کوچولو جاش مونده).مطب پر بود از بچه هایی که انواع و اقسام ویروسها رو داشتن و به خیلی از بچه ها سرم زده بودن.گویا به هلنا هم منتقل شد و از نیمه شب حالش خیلی بد شد و استفراغ بسیار شدید(گلاب به روم) و بعدش هم اسهال(گلاب به روتون) شروع شد.تو فاصله 4 روز فکر کنم 5 بار بردیمش دکتر.یکی دو روزش که همینجور تو بغل مامانش میخوابید و نای تکون خوردن نداشت.روزهای سختی بود.چیزی نمیخورد و دائم استفراغ میکرد.روز دوم بهش آمپول زدن که خیلی واسش درد داشت ولی افاقه نکرد.این قدر حالش بد بود که گاهی هذیان میگفت و شعرهایی که بلد بود رو هی تکرار میکرد.اونقدر اذیت میشد که میگفت:"مامان منو ببرین دکتر"در صورتی که تازه از دکتربرگشته بودیم و زیاد دکتر رفتن رو دوست نداره.روز جمعه باز بهتر نشد.بردیمش کلینیک گفتن باید بمونه و سرم بهش بزنیم.بچه های زیادی بودن که حالشون مثل هلنا بود.سرم زدیم و باز بهتر نشد.کلی لاغر شده بود.روز شنبه مرخصی گرفتم بردمش دکتر خدائی(دکتر خودش).میگفت 32 ساله طبابت میکنه ولی هیچ سالی به اندازه امسال تنوع ویروس ندیده.خلاصه یه کم توضیح داد و حسابی آروممون کرد.گفت که همکارهاش تو تجویز دارو زیاده روی کردن و یه کم توصیه غذایی کرد و یه قرص (دیمن هیدرینات)با نحوه مصرف خاص تجویز کرد و گفت دوره بیماری 10 روزه است.خلاصه هلنای بابا خدا را شکر بهتر شدو دوباره به قول خودش شیطونکی هاش شروع شد.
حاجی بابا
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
چهارشنبه هفته گذشته حدود ظهر بود که اطلاع دادن حاجی بابا (پدربزرگ)به رحمت خدا رفته.بزرگ فامیل رفت و فامیل بزرگش رو داغدار کرد.رفتنش خیلی ناراحت کننده بود ولی من برای خود ایشون خوشحال بودم.چون مدتها بود هر وقت میرفتم جهرم خدمتشون کاملا توی چهره شون بی تابی برای سفر و فراغت از زندگی رو میدیدم.مخصوصا بعد از بیماری منتظر بود که به دیدار معبودش و وصال معشوقش که نزدیک به 6 سال بینشون فاصله افتاده بود برسه.به همین دلیل توی مراسم مشکی نپوشیدم.راستش یادم نمیاد خود ایشون هم مشکی میپوشید یا نه. با اون قد بلند و چهره مردونه و اخلاق خوب همیشه خوش لباس بود و حتی در گرمای جهرم اگه امکان پوشیدن کت نبود کت روی دستشون بود.بیشتر پیرهن آبی آسمانی (رنگ دلشون)می پوشیدن و بعنوان پدر شهید هیچ وقت از مزایای مادی موضوع استفاده نکردن.توکل زیادی داشتن و عاشق خانواده و خصوصا همسر مرحومشون(بی بی) بودن.شخویهاشون با بی بی و نگاههای صادقانه و عاشقانه که توی زندگی جوونترها هم کمتر میشه دید رو هنوز یادم میاد.احساس میکنم چون انسان شریف و بنده خوب خدا بودن خدا میخواست با این بیماری اگه باری دارن همین جا رها کنن و سبکبار نزد خدا برن.
حاجی بابا خدا نگهدار و التماس دعا
روزدختران
چند روزیه هی نیت میکنم بنویسم که طبق معمول نمیشه.دیروز روز دختران بود و اگه ننویسم هلنا خانوم بعداشاکی میشه.روز دختر رو به همه دختران به ویژه بابای دختران و مخصوصا خودم تبریک میگم.دیروز واسش یه اسباب بازی شبیه استوانه هوش گرفتیم و شب بردیمش پارک بادی.خیلی بهش خوش گذشت.واسه اولین بار خودش از سرسره بالا رفت وتنهایی سرخورد و پایین اومد.خودش از این کارش خیلی خوشش اومده بود و من ومادرش هم حسابی ذوق زده شده بودیم.وقتی برگشتیم خونه یه چندتا سرفه کرد و نیمه شب تا حدودی ناله میکرد و یه جورایی سرما خورده بود.این چند وقته دائم یه کار جدید و یه حرف جدید داره که متاسفانه اغلبش یادم میره.چند روز پیش با مامان بزرگ و بابا بزرگش سر سفره بودن که گویا دستش میخوره به ظرف ماست و میریزه توی سفره .بابا بزرگش به شوخی اخم میکنه که هلنا بهشون میگه" اخم نکن. تمیزش میکنم"بعد دستمال برمیداره و هی میکشه به سفره و لباس خودش. راستی بعد از چند دفعه تصمیم گرفتن بالاخره موفق شدیم ببریمش عکاسی .عکاسه خیلی حرفه ای عمل کرد و یه چندتا ژست حسابی از هلنا گرفت که من فکرش رو نمیکردم.چند وقته گاهی توی جمع شیطونیش گل میکنه رو میکنه به یکی یکی اطرافیان و به بعضیشون میگه "تو رو دوستــــــــــــــــــــــــــــــت ندارم" و به بعضی میگه "تو رو دوستــــــــــــــــــــت دارم"واین جمله رو همینجور که نوشتم کشیده و با یه لحن طناز میگه.تازگیها وقتی میخواد قصه بگه دیگه نمیگه " یه بود کا بود نبود" میگه "یکــــــــــــــــــی بود یکــــــــــــــی نبود خلاصه بعد".هلنا بیشتر شعرهایی رو که واسش میخونیم حفظ شده و اغلب قافیه ها رو خودش میگه ولی روز چهارم مهرماه اولین شعرش رو خودش کامل خوند.شعرش - منم بچه مسلمان- بود.البته بعضی کلماتش رو جا انداخت ولی در مجموع خوب خوند.
یه بود - کا بود - نبود
امروز واسه انجام کاری ماموریت رفته بودم فولاد مبارکه.به همین خاطر موقع برگشتن حسابی خسته و تشنه بودم و خوابم می اومد ولی خوابم نبرد و تصمیم گرفتم یه چیزی بنویسم.از اول امسال که این لپ تاپ رو خریدیم بیشتر استفاده ای که ازش شده واسه این بوده که بانو هلن عکسهاشون رو تماشا کنن و به محض این که میبینه من لپ تاپ رو روشن میکنم هی میگه "هنینا"یعنی عکسهای منو بذارید ببینم.جدیدا هم میخواد که در حین پخش عکسها واسش نانای (یعنی موسیقی)پخش کنیم.خلاصه تو این مدت اینقدر عکسهاشو از من خواسته که نصف موهای نداشته ام ریخته.100تا200عدد عکس روی سیستم داره ولی اینقدر دیده که اغلب عکس بعدی رو میدونه چیه.البته اون مقدار ناقابلی هم که از موهای بنده باقی مونده بود طی همین چند وقت اخیر به ابدیت پیوسته بس که این گل ما ازم میخواد کتاب داستاناشو واسش بخونم. 4 5 تا کتاب میذاره دور و برش و یکی یکی ازم میخواد بخونم واسش.وقتی تموم میشه دوباره از اول.گاهی بعضی کتابهاشو تا 4بار واسش میخونیم.کتاب رو میده دستمو تو بغلم میشینه و مثل خانزاده ها میگه بخون.حالا مرد میخواد اطاعت امر نکنه.تقریبا همه چیز رو میتونه بگه و جمله سازی میکنه.البته در مورد کتابهاش باید بگم که تا چند وقت پیش بعد از اینکه میخوندشون کتابها رو پاره پاره میکرد ولی الآن کمتر اینکار رو میکنه ولی علاقه اش به ریخت و پاش و بهم زدن خونه بیشتر شده.یه وقتایی همینجور که تو سالن نشستیم دور و برمونو که نگاه میکنیم یه طرف کتابهاش ریخته.یه طرف مدادها و دفترش.یه طرف لباسهاش یه طرف سی دی ها و کیفش.گاهی میره تو اتاقشو ما رو صدا میکنه بریم پیشش و اینقدر تکرار میکنه که هر کاری دستمون باشه زمین بذاریم و بریم.چند روز پیش دو سه دفعه از تو اتاقش صدام کرد که "بابا بیا"یه کم که طول کشید یهو گفت" بابای خوبم بیا"خلاصه قند تو دلم آب شد.دیروز سریال فرار از زندان رو تماشا میکردیم بهم گفت "بابای خوبم دوستت دارم".حجب و حیای عجیب و زیبایی داره.چند روز پیش رفته بودیم خرید که توی فروشگاه از این جعبه های آدامس دراژه رنگی رو دید.گفت "بابا اینا" بهش گفتم" بابایی از اینا دوست داری واست بخرم؟" چنان با حجب و خجالت لبخند زد و گفت"بلـــــــه"که هرچیز دیگه هم که میخواست نمیتونستم نخرم.تازگیا میگه "بریم دقم (قدم)بزنیم بیایم".چند وقتیه به عوض کردن لباسهاش خیلی علاقمند شده.کیف لباسهاشو میریزه بیرون و یکی یکی میگه "بوپوشم" مثلا مامانش 10 دقیقه پای تلفن بود که تو همین فاصله 5تا شلوار واسش عوض کردم.میرفت یکیشو میآورد میگفت خوشکله منم بهش میپوشوندم دوباره میرفت بعدی رو برمیداشت و روز از نو.جدیدا هم تا مامانش دست و صورت و پاش رو میشوره میگه "حـــــــــــــــال اومدم" و تا لباس بیرون تنش میکنه میاد پیشم میگه "بابا خوشکل شدم؟" خلاصه ماشا الله اینقدر شیرین کاریهاش زیاده که خیلیهاشو یادم میره بنویسم.بعضی وقتها که از خوندن کتابهاش خسته میشیم میگیم هلنا شما واسه ما قصه بگو.اونم میگه " یه بود- کا بود – نبود" یعنی "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود"اینم میشه قصه اش.
این مطلب رو دو روز پیش نوشتم که بدلیل تعمیرات پرشین بلاگ ارسالش میسر نشد.راستی امروز که اومدیم خونه این کوچولوی ما خودش پله ها رو اومد بالا.فکر کـــــــــــــــــــــن 43 تا پلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
داد...مردم بیائید
دوباره بین نوشتنهام فاصله افتاد.فکر میکردم طبق روال سنوات گذشته ماه رمضان فرصت بیشتری واسه نوشتن داشته باشم.همینطور هم شد ولی فرصت هست و رمق نیست.فکر میکردم فقط خودم اینجوریم ولی طبق صحبت همکارها و فامیل گویا امسال ماه رمضان که انشا الله قدمش مبارکه و به همه مبارک باشه یه جورایی داره خودنمایی میکنه.بگذریم.از خرداد ماه که نوشتن تعطیل شد و این مطلب دومیشه هلنا چیزهای زیادی یاد گرفته و کارهای زیادی انجام میده.مثلا "سیب" و" گربه" رو به انگلیسی میگه و وقتی ازش میپرسیم برق رو کی اختراع کرد جواب میده"ادیجون"همون ادیسون.یا وقتی میپرسیم تلفن رو کی اختراع کرد جواب میده "بل"-گراهام بل.توی این مدت دو سه دفعه بردمش پارک بادی که خیلی دوست داشت ولی هنوز نمیتونه خوب بپره و بازی کنه.یه روز هم بردیمش باغ پرندگان به اتفاق فامیل که خیلی دوست داشت.اونجا قرقاولها رو دنبال میکرد و از یه سری پرنده ها که تو آب بودن خیلی خوشش اومده بود.وقتی ازش میخوایم که بگه "فلامینگو" میگه "کاماچوچو".خاله اش اونجا چندتا عکس از پرنده ها گرفت و هلنا تا خاله اش رو میبینه میگه "طاوس".منظورش اینه که خاله گوشیش رو بیاره و عکسهای باغ رو بهش نشون بده.دیشب ملینا دختر دائیش اومده بود خونمون. که هلنا حسابی سر اسباب بازیهاش حرص خورد و زیاد اجازه نداد ملینا با وسایلش بازی کنه.ملینا تو اتاق هلنا بود و هلنا از بیرون داد میزد "بیا- بیا".تقریبا همه چیز رو تکرار میکنه و جمله سازی یاد گرفته.مثلا میگه "تلفن زنگ میزنه" یا پشت تلفن به خاله اش میگه "ادنا رو بیارش".گفته بودم که کتاب قصه خیلی دوست داره و البته زود به زود کتابهاش رو پاره میکنه.بهش میگم هلنا واسه نی نی هات قصه بگو.هلنا هم عروسکهاشو میشونه و دست و پا شکسته دو سه کلمه واسشون میگه.مثلا میگه "اونجا بودش" یا "باباشه" یا "آووردش".قصه رو تو همین یکی دوتا کلمه خلاصه میکنه.چند روزیه قصه چوپان دروغگو رو واسش تعریف میکنیم.بعد هلنا هم دستش رو روی گوشش میذاره و میگه "دااااااد".تازگی وقتی میپرسیم چوپانه چی میگفت جواب میده "دروغ" بعد که میپرسیم چه جوری ؟ دستش رو روی گوش میذاره میگه "دااااد مردم بیائید".نمیدونم این کلمه کتابی رو از کجا یاد گرفته.راستی لهجه اش حسابی اصفهانی شده مثلا وقتی میخواد بگه "بگیر" میگه "بسون" و گرمک رو با کسر "م" میگه. راستی این روزها حسابی اتاقش رو به هم میریزه که هنوز علتش رو نفهمیدیم.

